تبليغاتX
شعر سیاه

جنازه اي روشن

روي دوش ابرها

تشييع ميشود .

خورشيد باز هم مرده برآمده ست.

 

روزهايم را

با پيمانه ي دلتنگي

جرعه جرعه به كام شب ميريزم .

 

آنجا هم اما

ماه كهنه

نورش را

حرام شبهاي تنهايي من نخواهد كرد .




آخرين سروده براي شهر تاريك

در آخرين رجعت ناخواسته به دل تاريكي ها

                                                   و تلخي ها

                                                               و حسرت ها .

بازگشت دوباره به شهري كه هيچ وقت برام زيبا نبود .

         " يك ناله ي مستانه ز جايي نشنيدم     ......................      ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد "


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/15ساعت 19:27  توسط شاهین جهانگیری | 
با دستانش

از آسمان شعرهایم

ابرها را کنار میزد .

نسیمی بود

از سرزمین های دور

که عطر خاطرات خوش با خود داشت ،

و همیشه یک شاخه لبخند

برای گلدان خالی نگاهم .


بی او

در آسمان شعر هایم

واژه ها

کلاغان آواره اند.

 

 

کاش برمیگشت و میگفت تمام چیزایی که شنیدیم فقط یه دروغ بوده .

یه دروغ خیلی بزرگ .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 0:17  توسط شاهین جهانگیری | 
افسوس

گرد سنگین سرگردانی

با هیچ واکسی

از کفشها پاک نمیشود .


کفشی نو بپا خواهم کرد

شاید اضطراب قدمهایم شکل تازه ای به خود گیرد.

 

خیلی وفت ها سوالاتی ذهنمو درگیر میکنه.

من کجام؟

مقصد کجاست که بعد از این همه سال رفتن بهش نرسیدم؟

کجای راه رو بیراهه رفتم که به سنگلاخ غربت رسیدم؟

و باز هم سوال و سوال و سوال.

 

این همه سال رفتم و به هیچ پایانی نرسیدم. حتی چگونه آغاز کردنو هم فراموش کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 19:1  توسط شاهین جهانگیری | 

فصل هایم گم شده اند

لا به لای برگ های تقویم این شهر غریب .

 

برای این غم زده

     نام تمام روز ها

       روز دلتنگی ، از فصل تنهایی ست .

 

باز هم تبعید به شهری که هیچ وقت برایم دوست داشتنی نبود ،  "به خاطر نامردمانش" .

به جستجوی بهار ، به دل شهری برگشتم که سالهاست در طلسم خزان گرفتار است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 12:57  توسط شاهین جهانگیری | 
درخت

      در قمار با خزان

           برگ هایش را باخت .

چون من

   که در مصاف تقدیر

                آرزو هایم را .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 3:38  توسط شاهین جهانگیری | 

با ابر ها در آمیختم

و پا به پایشان

جای جای این شهر غریب گریستم

 

با بادها پیوند خوردم

و از ترس تنهایی

کوچه به کوچه گریختم

 

تازگیها

احساس نزدیکی

با سنگها می کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 3:26  توسط شاهین جهانگیری | 

پشت نقابی با یک لبخند مرده

اشکهایم را میپوشانم .

و پنهان میکنم

زیر پیرهنم

حسرت هم آغوشی را .


شده ام ولگرد کوچه های تنهایی .

 

سالهاست ساعت کهنه ام را

به وقت هیچ دیداری

کوک نکرده ام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت 3:40  توسط شاهین جهانگیری | 
باد مینوازد

و گندمهای بالغ

یکدست میرقصند.

 

در دست پینه بسته

انحناء داس

چون لبخند پوسیده مرگ ست.

 

باد مینوازد

و گندمهای بی خبر

یکدست میرقصند.

 

از کشتزار کهنه

سرود نابودی به گوش می آید.

 

 

یه چند روزی نیستم. دارم میرم یه گوشه آروم بمیرم. با چند تا مرده برای یک ماه یه همنشینی داریم. شاید نتونم تو این یک ماه وبلاگمو به روز کنم یا به شما دوستای عزیزم سر بزنم. قول میدم زود برگردم و نفس کشیدنو دوباره با شما دوستای عزیز ادامه بدم.

ماه بعد همین موقع در دلم رازی خواهم داشت. خوب یا بدشو نمیتونم پیش بینی کنم.

شاید برسم به پایانی بر آغاز  یا شاید هم آغازی بر پایان.

برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت 22:16  توسط شاهین جهانگیری | 

واژه های سیاهم را

با کاغذهای سپید

کفن پوش کرده ام .



           دفتر خاطرات من

                     گورستان آرزوهایم شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 13:2  توسط شاهین جهانگیری | 
ثانیه ها بیهوده میوزند.

 

چه بی شرمانه میرقصد

                 پرچم سیاه تقدیر

                          بر فراز نعش آرزو ها.

 

 

به یاد  آرزویی که به سادگی تباه شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 19:52  توسط شاهین جهانگیری |